ЅƘΨ LΔ∏D - part 1 a strange feeling

part 1 a strange feeling
,part,1,a,strange,feeling,

جستجوگر سایت

part 1 a strange feeling



سلام این بار داسی كه بهتون گفتم رو اوردم پارت یا همون قسمت اول
بشوتین به ادامه
قدم  میزدم و قدمی بر میداشتم.تاریك بود و همجا تاریك بود.صدای سكوت تو گوش من میخورد.حتی صدای پاشنه كفش نیم چكمه من.هوا تقریبا سرد و یخی بود.انگار رفتم قطب جنوب.نمیدونستم دوستام كجان.من گم شدم و دنبال بچه ها میگردم یا برعكس،بچه ها گم شدند و دارن منو پیدا میكنم؟هی...نمیدونم.دیگه مخم كار نمیكنه.روی نیمكت نشسته بودم و به گل های رز آبی،صورتی ،قرمز و سفید خیره شدم.بعد بار خنكی وزید.خودمو گرفتم چون سرد بود.یاد بچه ها افتادم.دلم میخواد زنگ بزنم اما،گوشیم خاموش بود.اینم شد شانس؟یهوی باد طوری میوزید كه انگار میخواد همه چی رو ببره با خودش.لعنتی بادش خنك بود.چشممو محكم نگه داشتم.انگار ترسیده بودم!.دیگه باد نیومد و خودمو ول كردم.به سمت راست نگاه كردم كه ناگهان یه نفر در حال قدم زدن بود.نمیدونم مرد بود یا زن؟فكر كنم مرد باشه.كمی نزدیك تر شد،اره مرد بود!تیپ خاصی داشت.خوش تیپ بود.از دمش فهمیدم نژادش سگ بود.به سمت چپ  نگاه كردم.باز مرد بود.ولی فرق داشت.اون گرگ بود و خیلی وحشی بود.از قیافش فهمیدم.لباساش پاره پوره بود.به براقی رنگ چشمش خیره شدم.قرمز قرمز بود؛انگار یه خون آشامه!مرد سمت چپ به چیزی خیره شده بود و روی یك نیمكتی كه رو به روی من بود نشست.به چشماش نگاه كردم.انگار چیزی رو دیده كه براش ازرشمنده.نمیدونم یا به هیكلم خیره شده یا به كیفم؟مرد سمت راستی پیش من نشست.ناگهان قلبم تند تند میتپید و از بوم بوم قلبم میفهمیدم و حسش میكردم.وقتی مرد سمت چپی نشست و به یه چیزی خیره شده،احساس بدی میكردم.انگار نزدیك میشدم به دام.اما وقتی مرد سمت راستی كه پیش من نشست احساس خوبی كردم.یه لحظه چشمامو بستم.صدای تق تق كفش ها بود كه صداش زیاد میشد.نفكر كنم یكی بهم نزدیك میشه.بعد تق تق كفشش تند تر شد.باز كردم و دیدم مرد وحشی وحشی بود.میخواستم كیفمو برداره!و بلاخره گرفت.به طرف خودم میكشیدم و اونم به طرف خودش.هی جیغ میزدم و میگفتم:«ولشش كن احمق.ولش كن!».مرد سمت راستی كمكم كرد.با مرد سمت چپی دعواش شد.كیفم رو زمین افتاده بودم و برداشتمش و خیره بهدعواهاشون شدم.مرد كه نژادش گرگی بود وحشی تر شد.مردی كه نژادش سگ بود بهم گفت:«فرار كن!»
بدنم از شدت ترس می لرزید،بدجور.بدون حرفی،راهمو كشیدم.چند دقیقه وایسادم.نفس نفس زنان،خم شده بودم و دستم روی زانو بود.خسته بودم.
پارك خلوت بود و من همچنان تنهای تنها بودم.البته بادم كنار من بود.باد سردی می وزید.اون ور رو نگاه كردم.خدا خدا كردم كه مردتیكه وحشیه نباشد.دیدیم همون مردی كه نژادش سگ بود.نفس میزد ولی وقتی منو دید،لبخند زد.قلبم شروع كرد به تپیدن.مرد نژاد سگه كنارم نشست و نفس زنان گفت:«حالتون خوبه خانم؟»
باز تپشش بیشتر شد.دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم.مرد وقتی منو با صورت سرخ شده نگاه كرد گفت:«چرا سرخ شدین؟»
اشكم دراومد.میخواستم بغلش كنم ولی بهش گفتم:«ممنونم كه كمكم كردین!»
اشكمو پاك كردم و مرد با لبخند گفت:«خواهش،كاری نكردیم خانم.»
مرد خودشو معرفی كرد.اسمش ریچارد بیكول بود.شانزده سالش بود و فعلا درس میخونه.گاهی وقت ها عینكیه.ریچارد چیز های جالبی میگفت و منم حال میكردم.یه سوال ازش پرسیدم:«میگم شما دوستامونو میشناسین؟»
عكس یادگار دست جمعی من و دوستام بود و به ریچارد نشون دادم.با كمی فكر گفت:«البته یه جا دیدم كنار كافی شاپ بودند.»
خیالمو راحت كرد.ازش تشكر كردم و ریچارد شماره تلفنو بهم داد.رفتم از ریچارد دور شدم.دور تر و دورتر.بعد ازپار ك بیرون رفتم ودیدم دوستام تو كفی شاپ دارن چیزی میخوردن.صداشون كردم و همه متوجه من شدند و به سمتم اومدند.هانتی گفت:«كجا بودی این همه  دنبالت گشتیم دختر؟»
همه همین سوالو ازم میپرسیدند.یاد ریچارد میفتم.ریچارد...یعنی ممكنه تو مدرسه ما باشه؟...

+یك حس عجیب+(فصل اول:جادوی ناشناخته)
قسمت اول
جادوی از جای نا شناخته

(دو ماه قبل)

توی مدرسه راهنمایی قدیمی به اسم«sky ice» بچها مشغول گفت و گو شدند و بعضیاشون توی گفت و گو دوستشون شركت میكردند.سالن بزرگی بود و قدیمی هم بود ولی دكورشونو عوض كردن.اولین روز مدرسه بود.من در كلاس هفتم توی مدرسه راهنمایی كه اسمشو یادم نمیاد خونده بودم اما مادرم از مدرسه خوشش نیومده بود و گفت كه یه مدرسه ای می ببرم كه بهتر از اون مدرسه باشه.آخه مشكلاون مدرسه این بود كه معلماشون خوب نبودند.خوب درس نداده بودند و حتی نمره های بچه ها به خوصص من رو الكی الكی كم میكرد.راست می گفت مامانم.گفت كه این مدرسه خیلی عالیه و  معلمای خیلی خوبی دارن.من،دست به سینه،تیكه به دیوار سنگ مرمری و در حال تماشا كردن مرد ها و زن های معمولی و قیافه جدی.زیر بغلشون یه پوشه بود.گاهی تند می رفتند گاهی آروم راه می رفتند.حوصلم سر رفته بود و به حیاط رفتم.راه می رفتم و تو فكر بودم كه دوستام توی مدرسه هستن؟چشمم خورد به دخترا با موهای رنگی.یكیشون موهاش بنفش با آبی رنگ بود.یكیشم سفید با زرد.یكی دیگم مو های آبی و و و خیلی چیزای دیگه.یهویی شناختمشون!اره دوستایی منن!سریع دویدم و داد زدم:«آهایی بچه ها!»
بچه ها متوجه من شدند.فریاد زدم:«منم سحر!»یهویی شاد و شنگول جیغ زدند و زودی پیش من اومدند و منو بغل كردند!هانتی گفت:«سحریی دلم واست تنگیددد»
دنی گفت:«من بیشتر:|دلم داشت می پوسید»
سوكی انقدر خركیف شده بود كه منو محكم بغلم كرده بود.داشت خفه میكرد.ركسی گفت:«باورم نمیشه من فكر میكردم نمیایی!»
پاملا گفت:«راستی تازه اومدی اینجا؟»
جواب مثبت دادم و كاترین گفت:«سحریییییی!»فقط به من میگفت سحری.رن و رجی باهم گفتن:«سحری به مدرسه خوش اومدی»
با ریتمم می گفتن.خندم گرفته بود.هلن گفت:«خدایش اگه به این مدرسه نمیومدی  تو رو تیكه تیكت میكردم:|»
هیكا گفت:«بچه ها دیگه بسه خفش كردین رفت:D»
بچه ها خندیدند و منم توی خنده ها شركت كردم.بعد همه به سالن دو رفتیم.اونجا هم بوفه داشت،هم رستوان برای وقت ناهار،هم دو اتاق بزرگ برای دو انجمن.بعد یك سالن دیگی رفتیم كهبرای مراسم،نمایش و فیلمه.بعد توی وسط سالن صندلی داشت كه بعضیامو نشستیم و بقیه بچه ها واسیاده بودند.رودان گفت:«كجا بودی كلك؟»
من:«راستش من توی یك مدرسه دیگه ای بودم.خب؟مامانم گفت كه مدرسه خوب نیست.سال هفتمو با بدبختی شروع كردم و با بدبختی تمومش كردم.هی نمره رو الكی پایین می اوردند.حتی خودم نمرم پایین بود.دیدم كه میگم!»
دنی گفت:«متاسفم براش=__=»
و سرشو پایین گذاشت و تكون داد و نوچ میكردند.بقیه همون كار دنی هم میكردند.گفتم:«خیلی عجیب بود.نظافتچیا خیلی اخلاق بدی داشتن»
دنی همون جمله:«متاسفم براش»گفت و سرشو تكون داد و نوچ نوچ كرد.بقیه هم همین كارو میكردند.بعدگفتم:«خدایش مدیرش بی ریخت بود به من میگه بی ریخت-__-»
بازم دن یهمون جلمه رو گفت و همین كارو كرد و بچه هاهم همین كارو كردند:|بس نمیكننا@_@.بعد ادامه دادم:«بچه ها كه نگو!هی اذیتم میكردند»
دنی// // // // // // // // // //  // // // // //.فهمیدین؟:|دنی باز همین كارو كرد._.
گفتم:«والا»
دنی همون كارو...
+چی بگم؟
دنی باز همین كارو...
+دنی-__-؟
دنی باز باز(باز باران با ترانه@_@)همین كارو...
+بس...
دنی باز باز باز باز باز همین كارو...
آخرشم داد زدم:«بس نمیكنی شما ها هی نوچ نوچ هی نوچ نوچ می خوای تا آخر عمرم نوچ نوچ كنین؟ »:( »
دنی :«بابا باشه غلط كردم سحر:|یه یوختی (یه خورده)آروم باش سحری:|»
هانتی:«تو هم میخوای تا آخر عمر عصبانی بشی:/»
+نه:D
بعد همه خندیدیم بسی خنده خوبی بود.ویولت گفت:«خیلی باحالین شما دو تا انرژیمو شارژر كردین!^^»
یك دقیقه بعد خندهبه اتمام رسید به ورا گفتم:«ورا ساعت چنده؟»
ورا ساعت مچی رو نگاه كرد و گفت:«7:30»
همه از جامون بلند شدیم و همه رفتیم.لیست كلاس مشخص بود كی میره اون ور كی میره این ور.تو كلاس A1،من بودم به همراه هانتی،دنی،ناری،هلن،رودان،هیكاری و سوكی .شانسی دارما:D


توی كلاس معلمی به اسم«میس كلاردین»دبیر ریاضی بود.لعنت به شانس،همیشه اول روز ریاضی شروع میشه-_-.دبیر ریاضی هی مسئله مینوشت می گفت:«باید بنویسید و جواب رو به دست بیارین اگه این كارو نكنین نمره شما رو كم میكنم».به درك-__-.یك ساعت بعد زنگ تفریح خورد و همه ما بیرون رفتیم.توی حیاط داشتیم جرو بحث میكردیم:
من:«وای این دیگه كی بود._.؟خیلی سخت گیر بودا!»
سوكی گفت:«آخه اینم بود شانس؟شانس نداریم كهT^T»
هانتی:«چه گیریم داده به ما هی یگه مسئله بنویسید به قول خودم:حسش نـــی»
دنی:«دقیقا:|ولی جاتون خالی كاشكی این كارو میكردینا من خوابیدم:)»
همه به جز من و هیكاری عصبانی با حرص به دنی نگاه كردند و كتك كاریشون شروع شد.امان از دست این بچه ها :D دنی دادی زد كه نكنید و اینا.دو دقیقه بعد جر و بحثو ادامه دادیم:
هیكاری:«اصن حالتون خوب  نیستا  چرا اینجوری میكنین آخه؟»
یهویی حس كردم یه اتفاقی افتاده.به بچه ها گفتم:«بچه ها...شرمنده من باید برم...»
دنی گفت:«كجا با این عجله؟هان؟»
رفته بودم و به حرف دنی توجه نكردم.خدایا،چه خبر شده.توی طبقه دوم سالن كلاس دیدم  یه نفر داره خراب كاری میكنه.وسایلهای كلاس هر كدومرو بیرون می كرد.دانش آموزان رو بیرون میكردند.همه جیغ میزدند.صدای نعره وحشتناكی تو سالن طبقه دوم پیچید.یه نفر بیرون اومد.چشماش نازك شده بود.رنگ صورتش پریده بود.دكمه پیرهن سفید باز بود و لباس عرق گیر پوشیده بود.موهاش قاطی پاتی بود و داشت دیوونه بازی میكرد.وحشی وحشی بود.یهوی یه دختره به سمتم اومد.نگاش كردم و دختره گفت:«كمكم كنین!»
+چی شده؟
-یكی از دانش آموزای ما دیوونه شده مرض گرفته...هق هق...
گریش گرفته بود...ادامه داد:«نمیدونم چرا این اتفاق باید بیوفته؟»
+منم خبر دار شدم دیدم اتفاقی افتاده...پسره؟
-پس چی؟دختره؟پسره!اسمش جان بینسونه.تو میتونی كمكمون كنی؟
نگاه دختره رو دیدم.بعد از سرش برداشتم به پسر دیوونه رنگ پریده كه یكی از پسرا رو كتك میزد.اعصاب خورد شد.دو پسر دیگم گرفتند و ولش كردند.پسر كتك خورد فرار كه و پسر دیوونه به من خیره شده بود.نفس نفس میزد بدجور.دختره با ترس گفت:«فك كنم میخواد به شما آسیب بزنه!فرار كن!»
+نه!
-نه؟یعنی چی؟اون میخواد بكشتت!
یكی داد زد:«سحر دیوونه شدی؟بزن به چاك!»
هیكاری بود.پسر دیوونه وحشی شد و با نعره به سمتم دویید.كمی ترسیدم اما نشون ندادم.نزدیك تر شد.سریع یقشو گرفتم و به دیوار تكیش دادم.عصبانی بودمو گفتم:«بس میكنی یا نه؟دیوونه شدی؟»
همین طوری باهاش صحبت كرده بودم.دندون ها سفت چسبیده بود و آروم نمیگرفت.چشماش نازك بود.بعد آروم گفتم:«یه لحظه اروم باش.چشماتو ببند.»
چشمش بسته شد.دست راستمو روی پیشونی پسره گذاشتم و پلكامو روی هم محكم بستم...

-چی شده؟
-چیزی نیست خانم پیلسان اون با قدرتش استفاده كرده برای همین كنترلو از دست داده.
-مگه چه اتفاقی اومده بود؟
-پسری به اسم جان بینسون كه دیوونه شده بود خانوم سحر با قدرتش جان رو اروم كرد اما سحر یه لحظه بیهوش میشه و...
خدایا،چم شده؟سرم واقعا درد میكنه.پلكامو باز كردم.دو خانم داشتند حرف میزدند.ناله كردم و خانم دكتر فهمید
-اوه!بلاخره بهشون اومدند.سحر؟حالت چطوره؟
+...اه...سرم...درد...آهه...
-اوه خدا.بهتره یك قرص استامینوفن بخوری تا خوب شی.
+مر....سی...اممم...
خانوم پیلسان رو به من كرد و گفت:«چطوری سحر؟بهتری؟»
+نه...ام....نه....
سر دردم شدید تر شد.آروم نداشتم...

دنی:«چه مرگته آخه؟آخه اولین روز باید حالت بد شه؟»
هانتی:«ای كاش این كارو نمیكردی.ولی دیگه كردی...باید تو خونه استرحت كنی.»
سوكی:«پسره حالش چطوره؟خوبه؟»
ركسی:«هی سرت زخمی شده!چیزی شده؟»
رودان:«مثل این كه حالت خوش نی!صورتت رنگ پریده.»
همه اینو میگفتند.تو خوب نشدی،حال پسره چطوره،زخمی شدی...گیج شده بودم.تو خونه دمنوش خورده بودم كه آرامش بگیرم.قرص استامینوفن خوردم تا سرم آروم شه.یه لحظه قوطی شیشه ای رو نگاه كردم.سریع برداشتم و درو باز كردم.اون جادوی كه توی درون پسره همون جان بود توی قوطی ریختم.سریع بستم تا جادو هاش تو خونه پخش نشه.رنگ زرشكی پر رنگی داشت.نمیدونم مال كدوم جادویی بوده.از كتاب بوده؟از سر زمین دیگه؟از دنیا دیگه؟نمیدونم...ظهر،گشنم بود؛مامانم غذا درست كرده بود.زیاد خورده بودم.تو مدرسه هیچی نخورده بودم.مامانم گفت:«چیزی تو مدرسه خوردی؟»
به دروغ گفتم:«آره.»
-پس چرا تند میخوری؟
+ببخشید دیگه.گشنم بود.
-عجیبه...
یه كم بهم شك كرده بود.دیگه حرف نزدیم تا غذا مونو بخوریم.بعد ناهار،دراز كشیدم و قوطی شیشه جادوی برداشتم و یه نگاهی كردم.با دقت نگاه كردم؛توی جادویی مثل ابر،رعد و برق میزد.از نورش فهمیده بودم.رعد و برق زده بود.بعد قایمش كردم تا كسی نفهمه این چه چیزی هستش.فردا كه شد،بعد از مدرسه،یه سری به نارنیا میزنم.توی مدرسه ما نیست و یه محل دیگه درس میخونه.منظورم اینه كه محل زندگیش با مدرسش نزدیك تره.ازش میپرسم كه از كجا اومده؟چه جادویی هستش؟توسط كی ابداع كرده؟و...
شب،صدای تلفن خونه رو شنیدم.یكی برداشت.مادرم بود.صدام زد و بلند شدم.گفت كه هانتی باهات كار داره.ازش گرفتم و به اتاقم رفتم.
+سلام هانتی^_^
-سلام سحری چان!حالت چطوره؟
+خوبم خدارو شكر.چی شد زنگ زدی؟
-می خواستم بگم سرت چطوره؟خوبه؟
+خوبه!البته باید زخممو پنهون كنم.زخم سرمو میگم.
-اها!باشه.راستی دنی و سوكی خونه منن داریم انیمه نگاه میكنیم ای كاش میشد تو میومدی ولی با این حالت نمیتونی بیایی.جات خالی!
+خوش به حالت:)من كتابای برنامه فردا  رو درست میكنم تو درست كردی؟
-اره كردم ولی دنی نكرده:/
+خخخخخخ عیبی نداره!
-ببخشید مزاحت شدم!فعلا بایی!
+بای هانتی!
قطع كردم.خوش به حالش كه دنی و سوكی رو دعوت كردند.ای كاش سرم زودی خوب میشد.ولی خوب... بیخیالش،كتابای فردا رو توی كیفم گذاشتم و لباس های فرم مدرسه رو توی ماشین لباس شویی گذاشتم.منتظر موندم تا زمانش تموم شه.بعد چهار دقیقه تموم شد و روی بند رخ پهن كردم.بعد اتو كردم و مرتبش كردم.یازده شب،شاممو خوردم و به پدر و مادر و خواهر و برادرم شب به خیر گفتم روی تخت ولو شدم.اولش نخوابیدم و به پنجره خیره شدم.ماه نیمه كامل بود و ستاره ها چشمك میزدند.نور ماه،اتاق خودم كه تاریك  بود،روشن كرده بود.ببعد دست از سر نگاه كردن آسمان شب برداشتم و سرمو آروم روی بالش گذاشتم و با خودم گفتم:«فقط خدا كنه فردا هیچ اتفاقی توی مدرسه نیوفته».پلك هامو به روی هم بستم و خوابیدم...

ادامه دارد...

موضوعات: یك حس عجیب ، داستان ،
برچسب ها: داستان ،
[ دوشنبه 22 خرداد 1396 ] [ 04:53 ق.ظ ] [ ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI ] [ ᑕOᗰᗰᕮᑎTS () ]

نظرات این پست

چهارشنبه 21 تیر 1396 03:59 ب.ظ
وای مرسی که به یاد ما هم بودی
درکل داستانت جالبه
ولی فکر کنم بیشتر باید رو فعلا کار کنی
وقتی داستان رو نوشتی یه بار دیگه بخونش، او وقت متوجه میشی چه فعلی بیاری و چه فعلی رو حذف کنی
راستی سحری تو هشتمی؟
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
گناه داشتی گفتم بزارم تو داسیت
تنکیو رجی
هفتم تموم شد دارم میرم هشتم^_^
شنبه 27 خرداد 1396 03:05 ب.ظ
خب بود....

ولی باهول ننویس...هروقت ارامش داشتی بنویسش
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
باشه مرسی^^
جمعه 26 خرداد 1396 11:04 ب.ظ
داستانت خیلی خوب بود ولی به قول هیکی جمله بندیت قاطی بود:|
میگم لطف داری من و اوردیا ولی من دیگه سونیکی نیستم :|||
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
میدونی هول هولكی مینویسم ولی مرسی
جمعه 26 خرداد 1396 02:10 ب.ظ
سلام سحر جان
وب جدیدت عالی شده:)
داستانتم مثل همیشه عالیه
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
عه ساروین!
خوشحالم اومدی
پنجشنبه 25 خرداد 1396 08:45 ق.ظ
چنقده خفن بیدددددد
ادامههههههههههههههه
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
مرسییی
چشم^_^
چهارشنبه 24 خرداد 1396 03:36 ب.ظ
معن ندونسته تو داستانام
بقیییششششششش
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
باشع
دوشنبه 22 خرداد 1396 09:26 ب.ظ
وو:/
کشت و کشتار:]
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
خخخخخ
دوشنبه 22 خرداد 1396 07:47 ب.ظ
نمیخوام بگم بد بوده ولی وجدانی جملاتت جوری بودن که نمیتونستم بفهمم چی میگی یا فعلات درست نبودن


ولی قشنگ بود
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
هول شده بودما اینجروری بنویسم

میسی
دوشنبه 22 خرداد 1396 06:55 ب.ظ
رکسانا کیه پس؟؟؟منم دیگه...
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
میدونم قسمت بعدش نیستی
دوشنبه 22 خرداد 1396 03:45 ب.ظ
عالی مثل گل باقالی
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
مرسییییی
دوشنبه 22 خرداد 1396 02:42 ب.ظ
داستانت رومانتیکه؟ ://///////
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
یه كوچولو رمانتیكه
دوشنبه 22 خرداد 1396 02:26 ب.ظ
میشه لطفا منو حذف کنی؟

علاقه ای ندارم توی داستان هایی با اینجور سبک ها باشم..
ممنوننت میشم
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
كلا تو داستان نیستی گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب