ЅƘΨ LΔ∏D - as dark as the street(ep 1)

as dark as the street(ep 1)
,t,street,ep,1,

جستجوگر سایت

as dark as the street(ep 1)


برین ادامه^^
قسمت اول

1968میلادی،11 ژانویه

من،الكساندرا،یك دختری كه پدر و مادر را از دست داده است...من در خانه پدر و مادرم زندگی میكنم
من،الكساندرا،یك دختر عكاسی،كه دوست دارد هر چیز را ثبت كند...هر عكسی،سیاه و سفید است...در كل،زندگیم سیاه و سفید شده بود...
و من،الكساندرا،یك دختری كه فكر میكند تنهاست،اما نه!خدا دز كنار اوست!...
و...

و صدای تلفن ثابت به گوشم خورد و قلمو كنار گذاشتم.سریع از صندلی بلند شدم و به سمت تلفن رفتم و برداشتم
+الو؟
-سلام به نوه گل من!
+اوه مامان بزرگ!سلام!
-حالت خوبه؟
+بله!شما چطور؟
-خوبم اما...دستم میلرزید.رفتم دكتر،دكتر گفت كه من بیماری پاركینسون  گرفتم...دستم بدجوره میلرزه...
+اوه...چه بد...قرصاتونو به موقعه میخورین مامان بزرگ؟
+آره عزیزم...راستی میخواستم بگم...
سرفه اش گرفت.گلو رو صاف كرد و گفت:«میخواستم بگم كه چند هفته ای بیا خونه من.خیلی تنهام!»
+جدی میگین؟
-آره عزیزم!دلم برات تنگ شده.نمیبینی  تو تنهایی چه زجرایی میكشم...
+باشه مامان بزرگ...الان میام
صداش بغضش گرفته بود...
-خیلی خوبی الكساندرا.اوه...
بلاخره گریش گرفت!گفتم كه چرا گریه میكنی؟گفت یاد بچگیات میفتم كه همیشه میخندیدی...با لحن گرم گفتم كه گریه نكنه و  گفت چشم.وقتی خدافظی كردیم،تلفن رو سر جاش گذاشتم.روی مبل نشسته بودم و تو فكر و خیال بودم.بعد خیره به پنچره خیس ،شدم.بارون میومد و بار ها رعد و برق میزد.وقتی بچه بودم،از رعد و برق میترسیدم!جدی میگم!فكر میكردم غرش یه هیولاس.اوه با خودم چرت و پرت حرف میزنم!تنبلی گذاشت كه بلند شم و خودمو آماده كنم.یه پیراهن گرم با پالتو سیاه رنگ تنم بود و دستكش كرمی خال خالی قهره ای دست كردم .یه كلاه ای كه مال مادرم بود سرم كردم .میخواستم چتر بردارم اما...نداشتم!اوه همینو كم داشتیم...  .
بارون خیلی تندی بود.چند نفر آدم رو میدیدم كه با عجله میدویدند.خوب همه خیس شده بودند.یه نگاه به دو چراغی كه نزدیك میشد،كردم و دستمو كه هر چهار انگشت بجز شست بسته بود،نشون دادم.یه تاكسی بود.سریع سوار ماشین شدم و راننده گفت كه كجا میرین.منم مسیر خونه مادر بزرگ رو گفتم.راهش كمی طولانی بود؛چند بعد،از ماشین پیاده شدم.سریع درو باز كردم.وقتی به طبقه سوم رسیدم،در زدم.در وقتی كه باز شد،مادر بزرگم خیلی خوشحال شد و گفت:«آه سلام نوه گلم!»
میخواست منو بغل كنه اما گفتم كه من خیلی خیسم.مادر بزرگم گفت كه مثل موش آب كشیده شدی.با كمی خنده،وارد خونش شدم.همون خونه بود.پنج ساله كه به خونه اش نرفتم.مادر بزرگ میگفت:«اوه خوشحال شدم میبینمت.خیلی عوض شدی،خوشگل،خانم...اوه میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود؟»
وقتی حرف میزد،چهره روشنیشو میدیدم.حس میكردم دلش روشن شده و از قفس تاریكی و دلگیر فرار كرده...
+بله!ام...اتاقی هست كه بتونم لباسمو عوض كنم؟
-البنه عزیزم.گفتم دو هفته بمونی بهتره،اون وقت دلم وا میشه.بزار راهنماییت كنم.
برام راهنمایی كرد و اتاقو نشون داد.یه اتاق ساده اما دل نشین بود.رو تخت خواب خوابیدم،خیلی نرم بود.یهویی كم كم چشمام سنگین میشد.سریع بلند شدم.وقتی مادر بزرگ رفت،لباسمو عوض كردم.از اتاق خارج شدم و آروم آروم مثل یك ملكه از پله ها پایین میرفتم.ناگهان،بوی خیلی خوبی میومد.بوی غذا مورد علاقم.احتمالا سوپ مرغ باشه!دیدم روی میز،دو ظرف پر شده از سوپ مرغ گذاشته بود.با هیجان گفتم:«مامان بزرگ!برام سوپ مرغ درست كردی؟»
خیلی ذوق زده شدم.صدای مادر بزرگ از دور شنیده میشد:«آره عزیزم برای این كه اومدی،برات غذای مورد علاقت درست كردم.البته قبل از اینكه بیایی!»

بعد از غذا،مادر بزرگ مشغول بافتی كردن یه شال بود.منم داشتم دنبال آلبوم عكس میگشتم كه بلاخره پیداش كردم.روی صندلی نشستم و بازش كردم...اولین عكسی بود كه...
________

-این چیه بابا؟
-كدومو میگی الكساندرا؟
-این این!
دست كوچولو الكساندرا،رو به دوربین بود.
-آها اینو میگی؟اون دوربینه!
-دوربین چیه؟
-یه دستگاهی هست كه میتونه همچی رو ثبت كنه.میتونه از باغش عكس بگیره از منظره های زیبا و هر جایی كه تو بگی!
-اوه.چه جالب!راستی؟
-بله دخترم؟
-میشه منو عكس بگیری؟
-آه باشه ازت عكس میگیم...
الكساندرا خودشو برای عكس گرفتن آماده كرد و پدرش دكمه رو زد...
________

اولین عكسی بود كه دوربینو دوست داشتم.پدرم ازم عكس گرفت.توی عكس،خودم بودم.الكساندرا كوچولو كه یه عروسك دوست داشتنی دستش بود.یه لبخند ساده توی چهره خودم بود.موهام كوتاه بود.نمیدونستم رنگ موهام چه رنگی بود.ورق زدم،دو تا عكس  بود.زمان تولد پنج سالگیم...اوه بعد از یه ماه،دست راستم و پای چپم آب شده بود.درست یادمه كه توی طبقه هفتم،آتیش گرفته بود...مادرم فقط دستش سوخته بود اما من...بغضم تو گلوم گیر كرده بود.بخاطر این كه یاد اون اتفاقا افتادم.چرا باید اینجوری باشه؟...اشك ها می خواستند روی گونه هام جاری شن اما اجازه ورودشو ندادم.بنابراین بغضم دیگه نتركید.
كمی آروم شدم...خیره شدم به عكسی كه شمع هارو فوت میكردم.
________

همه «تولدت مبارك»میگفتن.الكساندرا خیلی خوش حال بود،چون امروز تولدش بود؛تولد پنج سالگیش.دوستاشن دعوت كرده بودند.دو تا مادر بزرگ و یه پدر بزرگ كه یكی از اونا ها قبل از این كه الكساندرا بدنیا بیاد،فوت كرده بود.چهره خندون الكساندرا،دل همه آروم میشد.مادرش گفت:«خوب الكسانی دخترم،اول آرزو كن،از ته دل؛بعد شمع هارو فوت كن!»
با چشم های درشت آبی كم رنگش،به مادرش نگاه میكرد.بلاخره هوا از دهن خارج كرد و شعله های شمع ها خاموش شد...

________

وقتی شمع هارو خاموش میكردم،ازم عكس گرفتند.عكس جالبی شده بود.این بار،عمو جكی ازم عكس گرفته بود.خیلی عمو جكی رو دوست داشتم.البته الان خبر ازش ندارم.عكس دیگری دیدم كه چیز خاصی نبود؛پدر و مادرم توی باغ عمو جكی بودند و عمو جكی ازشون عكس گرفتند.خیلی از عكسا،از عمو،پدر و مادرم عكس میگرفتند.اما،تو تولد 16 سالگیم،پدرم پولی داشت كه برام یه دوربین برای من بخره،با مادرم دوربین خریدند.پدرم میخواست سر به سرم بزنه كه مادرم اجاره كارو نداد.پدرم از كارش پشیمون شد و دوربینو بهم داد.خیلی خوش حال بودم.فعلا،آخرین عكسی كه توی آلبوم عكس بود،منو پدرم بود.وقتی هچده سالم بود،مادرم به طرز عجیبی كشته شده بود.از نزدیك دیدم كه مادرم كشته شده.خون ها همه جا بهم ریخته بود.روی دیوار با خون نوشته بود:«بلاخره انتقام مادرتو گرفتم!»
اولش خیلی گریه كردم.چون بدجور مادرو كشتند.فریاد زدم كه خدا لعنتش كنه.بعدش،بعد از خاكسپاریش،تو دلم گفتم:«لعنتی،تو كی مادرمو میشناسی؟یعنی چی انتقام مادرمو گرفتی؟»تو فكر بودم كه كار یكی از دوستاش باشه...نمیدونستم...نمیدونستم...
-الكسانی،كجایی؟
صدای مادر بزرگ بود.رفتم راغش و گفتم:«داشتم آلبوم عكس نگاه میكردم...»
-اوه...میخواستم بگم خوابت نمیاد؟
+البته خیلی زیاد...*خمیازه كشیدن*
-احتمالا خیلی خسته ای،برو بخواب عزیزم!
+شب بخیر*با لبخند ساده اما شیرین*
-شب تو هم بخیر!*و بوسیدن روی گونه من*
روی تخت بودم و بلك چشمام قفل نشده بود.صاف خوابیده بودم و به سقف نگاه كردم.وسط سقف،یه لامپ كمی كهنه بود.وقتی چرغ پذیرایی خاموش شد،همه جا تاریك شده بود.كم كم،سنگینی پلك چشمام شروع شد و احساس خوابالودگی میكردم.با كمی خمیازه،آروم پلك چشمامو فقل كردم...

________

-الكساندرا،تو   در دام افتادی!هه...بلاخه گیرتو اوردم...امشب،شب منه!بیچاره مادرت چه بد كشته شده بود...هه!...فكر میكنی كه  كی مادرتو كشته؟هان؟*خندیدن*...بله...من بودم!آره آره من بودم....چیه؟چرا گریه میكنی احمق...*لبخند زدن*میدونی چیه؟مادر احمقت بهم خیانت كرد!بهم دروغ گفت!بهم سر زنش كرد!میفهمی...مادرت بهم گفته توی شبیه سگ های لجنی!*عربده زدن*میفهمی؟هان؟میفهمی؟؟...*آروم حرف زدن*هه...چیه؟فكر میكنی اینایی كه بهم میگم،دروغه؟یعنی می خوای عر بزنی و بگی كه مادرت هم چی چیزایی بهم نگفته؟زیاد تند نرو كوچولو خنگ!مادرتو  رو كشتم...این بار نوبت توعه الكساندرا كوچولو...
اسلحه ای به سمت الكساندرا نشونه گرفت و الكساندرا گفت:«تو كی هستی كه میخوایی منو بكشی؟یه قاتل؟كی هستی كه مادرم بهت خیانت كرده؟چرا میخوایی منو بكشی؟من چه گناهی كردم؟ول كن!»
مرد چند ثانیه مكث كرد و اسلحشو سر جاش گذاشت و گفت:«وقتشه ببرمت یه جایی...یالا پاشو!»
الكساندرا:«نه نمیخوام باهات بیام...»
-یالا پاشو عوضی!
با وحشیانه موهای الكساندرا رو كشید و االكساندرا جیغ زد!
الكساندرا:«نه!ولم كن احمق!آیی موهامو ول كن!»
بارون شدیدی میبارید و الكساندرا،اشكاش روی گونه های خیس جاری میشد و قطره های بارون سریع به صورتش برخورد میكرد.مرد وحشیانه موهاشو كشید و با خودش برد.الكسانی همین جوری جیغ  و حرف های ناسزا میزد.وسط راه مرد ایستاد و موهای الكسانی رو ول كرد و بلندش كرد و دستشو گرفت؛داخل ساختمان شد و به پشت بام رسید.
-خوب...اینجا...آخره خطه.
اسلحه به سمت الكسانی نشونه گرفت و گفت:«به جهنم خوش اومدی،بهت خوش بگذره كوچولو!»
اشكای الكسانی شدید تر شد و چشماش نازك شد و با خودش گفت:«من مردم...هه!»
الكسانی دیوانه آور كمی خندید و بنگ!...

________

جیغ زدم و و از خواب پریدم.این چه خوابی بود؟صورتم خیس بود و چشمام نازك و بدن ها در حال لرزیدن.خیلی ترسیده بودم.هوا روشن بود و روی تخت نشستم...همجارو دیدم كه خبری نیست...چشمامو با آرومی بستم و آروم روی تخت خوابیدم...
تو گوشم،یه صدایی بود كه برام آشنا بود...گفت:«الكسانی؟چرا رنگت پریده؟...نكنه خواب بدی دیدی؟...»
و...



ادامه دارد
(اگه بد بود به بزرگی خودتون ببخشین^_^)

[ پنجشنبه 8 تیر 1396 ] [ 04:02 ب.ظ ] [ ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI ] [ ᑕOᗰᗰᕮᑎTS () ]

نظرات این پست

شنبه 10 تیر 1396 01:18 ق.ظ
اصلا تا گفتی 1968 قلبم گرفت. من اصلا عاشق داستانایی هستم که بین ده شست تا ده هشتاد میلادی اتفاق میفته.
نمی دونم الکساندر کجاییه ولی اون زمان فیلم رنگی هم بود چه برسه به عکس رنگی.
دستمو که هر چهار انگشت به جز شصت بسته بود نشون دادم.

بهتر بود اینجا می گفتی انگشت شصتم رو نشون دادم.

الکساندرا چند سالشه؟ خطرناک نیست یه دختر تنها زندگی می کنه؟
بد نبود ولی اون کششی که خواننده رو وادار می کنه تا قسمت بعد رو بخونه توش نبود توی داستانای خودمم نیست. نمی دونم چرا وسواس دارم که داستان حتمآ باید تو هر قسمت یه پایان درست حسابی داشته باشه برای همین کششی توی آخر داستان دیده نمی شه.
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
منم خیلی دوست دارم *^*
الكساندرا آمریكایی لس آنجلاسه
منظور لایك بود دیگه

18 سالشه.نه دو هفته كنار مادر بزرگش میمونه.
مرسی
جمعه 9 تیر 1396 02:38 ب.ظ


ادامه
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
مرسییی^-^
پنجشنبه 8 تیر 1396 09:48 ب.ظ
خیلی نسبت به داستان های قبلیت بهتره ولی روی دیالوگا بیشتر کار کن. هنینطوری ننویس. سعی کن احساساتشون مثل خوشحالی عصبانیت یا حتی حالت چهره و لحنشون موقع صحبت کردن رو نشون بدی.
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
بله باشه حتما^_^
پنجشنبه 8 تیر 1396 06:10 ب.ظ
باید بگم که کلی غلط املایی و جمله بندی های بدی داری ولی نسبت به داستان های قبلتر این بهتره
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
خوب برام پیش میاد
مرسی^_^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب