ЅƘΨ LΔ∏D - part 2 a strange feeling

part 2 a strange feeling
part,2,a,strange,feeling,

جستجوگر سایت

part 2 a strange feeling


سلام بر همه!قسمت دوم آمد!بشوتین به ادامه!!!
(هر چند كه این قسمت بیخود است:(   )
صدای زنگ ساعت رو شنیدم.دستمو بلند كردم و محكم به ساعت دییجیتالی زدم قطع شد یا بهتره بگم ساعتو خفه خون كردم:|پاشدم و از اتاقم خارج شدم.توی اشپزخونه چای و لقمه درست كردم و خوردم و زودی لباس فرم پوشیدم.بیرون خونه،ایستاده بودم تا منتظر سرویس بمونم.دو دقیقه اومد و سوار شدم.راننده سرویس،زن بود.اسمش جنیفر بود
+سلام.
-سلام سحر خانم!حالت چطوره؟دیروز فهمیدم سرت درد میكنه.سرت چطوره؟
+بهتره فعلا...
-خوبه!بهتره مراقب خودت باشی.
+ممنونم:)
جنیفر لبخندمو توی آئینه عقب نگاه كرد و لبخندشو توی همون آئینه نگاش كردم.چند دقیقه ای بعد مننو رسوند و پیاده شدم.توی حیاط هانتی و دنی و سوكی رو دیدم كه گل میگفتنو گل میشنیدند.منم با كمال میل پیششون رفتم و سلام كردم و اونا سلام كردند.هانتی گفت:«سرت؟»
+خوبه^_^
دنی:«خدا رو شكر بهتری!زخمت كو؟»
+پوشندمش.
سوكی:«جات خالی سحر.ما كلی بهمون خوش گذاشت.هم اینترنت رفتیم.هم چیبس و پفك و پفیلا خوردیم(با عرض پوزش دوستانی كه روز دارنD:)هم انیمه دیدیم و هم موزیك گوش دادیم*^*»
+واو!احتملا خیلی بهتون خوش گذشته باشه!نه؟
هر سه تاشون جواب مثبت دادند و هانتی گف:«البته اگه همه بچه هارو دعوت میكردیم خیلی خیلی بهمون خوش میگذشت!»
+اوهوم!راست میگیا^_^.
زنگ كلاس اول هنر بود.آخ هنر*^*.معلم مهربونی بود.زنی جوون و خوشگل.كارمون این بود كه نقاشی آزاد بكشیم.من كه خوش حال شدم و شروع كردم به كشیدن.یه دختری كه چهرش مثل خودم كشیدم با دو دست و و پای رباتی(بجر گردنو سینه و شكم).رنگشم كردم.معلم هنر با عینك قویش به نقاشیم دقت كرد.گفت:«خیلی عالی میكشی!»آخرشم با خودكار آبی یه خط  كشید و تاریخو نوشت.خیلی ذوق زدموبه هانتی نشون دادم،دهنش باز شده بود.گفت:«بابا هنرمند!»
بچه ها هم دیدند و از نقاشیم خوششون اومده بودند.حتی هم كلاسی هایی كه نمیشناختمشون هم همینطور!یه ساعت بعد زنگ تفریح خورد.روی نیمكت نشسته بودم.تنها بودم.یهویی یه نفر كنارم نشست.پسر بود.گفت:«ممنونم.»
+برای چی؟
-یادتون نمیاد كه با قدرتتون استفاده كردین؟
یادم اومد!جان بینسون بود.سالم بود.
+آها جان بینسون شمایید؟اوه كاری نكردم.
جان بینسون:«راستی شما با قدرتتون چی كار كردین تا خوب شم؟»
+جادو توی درونت بود ازش جدا كردم.
-جادو؟
+نمیدونم ولی بهش میگم جادو.
جان گفت كه من با دوستام برم حرف بزنم.رفت و منم تنها بودم.وسط زنگ كلاس بارون گرفت.نه شدید بود نه نم نم بارون بود.معمولی می بارید.زنگ علوم بود.خانم جالبی نبود.معمولی بود.هی حرف میزد وحرف میزد.سوكی كه بغل دستم بود گفت:«چقدر میحرفه-_-حوصله ای داره ها._.»
+آره واقعا=__=
هانتی كنارم بود گفت:«ای خدا.زمان زود بگذره زر زراش تموم شه.مگه نه؟
جواب مثبت دادم و به دبیر علوم نگاه كردم.با این كه روز معمولی بود،ولی خدا رو شكر هیچ اتفاقی نیوفتاد.

+یك حس عجیب+(فصل اول:جادوی ناشناخته)
قسمت دوم
خواب هایی كه ندا می آمد

مدرسه كه تعطیل شد.قبل از این كه سرویس بیاد،سكه رو انداختم و به ناری زنگیدم.چند تا بوق می زد و برداشت:
-الو؟
+سلام ناری!منم!سحر.
-اوه سلام برتو ای سحری چان!چطوری؟
+خوبم مرسی.راستی من میخوام ساعت پنچ بیام خونه.آدرستو دارم.
-آها خوب،واسه چی میخوای بیایی؟
+میخوام یه چیزی صحبت كنم كه بین خودمون بمونه.
-حالا باشه.برو به سلامت.
+خدافظ.
و گوشی رو سر جاش گذاشتم.كنار تلفن ایستاده بودم تا سرویس بیاد.بارون آرومی بود و كمی خیس شده بودم.وقتی اومد،سوار شدم و منو رسوند به خونه.به مامانم گفتم كه قراره برم خونه ناری و مامانم قبول كرد.اون قوطی رو پیدا كردم و رفتم بیرون.5 عصر بود.خورشید در حال غروب بود.چند دقیقه بعد رسیدم خونه ناری.چراغش روشن بود.زنگ خونه رو زدم.سرم پایین بود و به كفشام نگاه كردم.یكی از پاهامو هی روی زمین یواش یواش میزدم.صدای باز شدن در اومد.سرمو بلا اوردم و نور به چشمم خورد.ناری خوشحال بود و سلام كرد.منم سحر كردم و هم دیگه رو بغل كردیم.گفت كه چی شده اومدی،منم گفتم كه بریم تو بهت میگم چی شده.داخل خونه ناری شدیم،خونه خوبی بود.ساده و معمولی.روی مبل نشستیم و ناری شروع كرد به گفتن:
-خوب.حالابگو ببینم چی شده؟
+خودت حدس بزن چی شده؟
كمی فكر كرد و گفت:آها جشن گرفتین؟
+نه...این جوری نمیشه.بزار من بگم.
-بگو...
تمام ماجراهارو بهش گفتم و ناری تو فكر فرو رفت.بعد قوطی  شیشه رو از كیفم در اوردم و نشونش دادم
+این...همون جادوی كه توی درون پسره رفته...نمیدونم مثل ابر میمونه.تازه رعد و برقم میزنه.
-رعد و برق؟
+اره.تو میتونی بفهمی این چیه؟شرلوك هلمز؟
ناری خیلی فكر كرد.به خودش فشار داد.و شروع كردن به صحبت كردن:
-این ابر قدرت طلسمیه كه همون جادوی طلسمی میگن.این جادو از دنیا افسانه ای اومده.
+دنیا افسانه ای منظورت توی كتاب داستانه؟
-نه!دنیا افسانه ای ناشناخته.دنیای قاطی پاتی.پر از آدم های رباتی.پر از آدم های افسانه ای و خیلی چیزای دیگه.
+عجیبه!پس اینو چیكار كنم؟
-بده به من.من نگهش میدارم.
بهش دادم و گذاشت یه جایی.
ناری گفت:«راستی چسبتو بردار زخمتو خوب كنم.»
چسب روی زخمی كندم و دستشو روی زخمم گذاشت.ناگهان در عرض دو ثانیه خوب شد.ازش تشكر كردم.بعد از خدافظی با ناری و رفتن به سوی خونه،توی اتاق روی تختم ولو بودم.یهدفعه ای خوابم گرفت.خواب دیدم:
یه ندایی با صدای زنانه آروم بهم گفت:
-چرا جادو دادی به دوستت؟
+چی؟تو كی هستی؟
-چواب سوالمو بده...چرا دادی بهش؟
+من...خوب بهش دادم كه نگهش داره...اصن از كجا اومدی؟
-همون دنیا افسانه ای ناشناخته...
+چی؟واقعا؟...
-اره...دان بلی...
+دان بلی؟...هی دان بلی چیه؟...
صدایی نیومد.صدای جیغ دختر شنیدم.از خواب پریدم و نفس نفس میزدم.عرق كرده بودم.دان بلی چی بود؟شاید اسم دنیا افسانهای باشه...شایدم نه...توی یادداشت «دان بلی»نوشتم تا یادم نره...

(دو ماه بعد)

دو ماهه خواب میبینم.همون خواب اون ندا.سینكل،بال بورد،كاكاسیگ و خیلی اسم های عجیب.هر چی بهش میگم این اسمایی كه میگی چیه؟ولی باز ندا میره و باز جیغ دختر رو میشنیدم.معلوم نیست جیغ كیه؟این اسمای عجیب رو هنوز توی یادداشت مینویسم.آخه این اسما چیه؟چچوریه؟ بعد از دیدار ریچارد و پیدا كردن دوستام،روز بعد رفتم مدرسه.پسرو دیدم كه عینك میزد.شاید ریچارد باشه.صداش كردم و متوجه من شد.درست حدس زدم.خود ریچارد بود.ریچارد منو روی نیمكت اشاره كرد كه بشینم.نشستیم و ریچارد گفت:«چه خبرا؟»
+هیچی...راستی چطور شد اومدی به مدرسه ما؟
-اممم...توی مدرسه قبلیم خوب نبود بنابراین پدرم مجبور كرد كه اینجا درس بخونم.راستی درسات چطوره؟
-خوبه!تو چطور؟
+منم همین طور.راستی اونی كه دستته چیه؟
دیدم دفتر یادداشتم تو دستم بود هول شدم و گفتم:«ام ببخشید دفتر یادداشتم بود داشتم چیزی مینوشتم!»
-خوب چی نوشتی؟
+نمیتونم نشونت بدم.
-نمیگی چی نوشتی؟
ریچارد دفتر یادداشتمو برداشت و گفتم:«هی بدش به من!»
-نمیدم:)
+بده ریچارد!
چند ثانیه دید و داد به من و گفت:«چیز خاصی نبود ولی چرا عجیب غریب نوشتی؟»
+راستش...خوابایی دیدم كه ندا اسمای عجیب میگفت.وقتی بیدار میشدم اسمای عجیبو توی یادداشتم مینویسم.
-چطور شد كه ندا تو خوابت بیاد؟
+میدونی ریچارد توی روز اول مدرسه یه پسره به اسم جان بینسون دیوونه شده بود و كل كلاس هارو بهم ریخته بود.لباساش پاره پوره بود.وحشی بازی در اورده بود.منم آرومش كردم ولی حالم بد شد و افتادم پایین!
-اوه چه بد!خوب؟
+سر زخمی شده بود.از طریق قدرتم.بعد چیزی كه توی دون پسره بود و ازش جداش كردم ،توی قوطی شیشه ای ذخیرش  كردم.بعد به دوستم نارنیا رفتم و قضیه رو بهش گفتم.بعد زخم سرمو خوب كرد و یه سوال ازش پرسیدم كه این چیه؟گفت یه جادوی طلسمی هستش كه از دنیا افسانه ای بوده.بعد قوطی رو دادم به ناری كه نگهش داره...برای همین،خواب هایی میدیدم كه هی نداهه میاد و اسمای عجیب و غریب بهم میگه...
-از اون لحاظ!توی مدرسم یه اتفاقم پیش اومده بود.یه دختر كلاس هشتمی خودشو به كشتن میده!
+چجوری؟
-نمیتونم توصیح بدم،بدجور خودشو كشت...از نزدیك كه دیدم حالم بد شد.
+خوب...باشه عیبی نداره...چطور فهمیدی دختره این كارو بكنه.
+تو زنگ تفریح صدای جیغ دختر رو شنیدیم.موهاشو میكند و لباساشو پاره میكرد.
+صبر كن!یاد جان بینسون افتادم.موهاش به هم ریخته بود و روی زمین چند تا تار مو ریخته بود.لباسش پاره بود...آه...راستی دختره طلسم شده بود.
-اولش نفهمیدم،اما بعدش دوستم گفت طلسم شده فكر كنم.
و سكوت...چند دقیقه سكوت كردیم وبعدش بهم نگاه كردیم.بعد سكوت رو شكستم و گفتم:«ام...میشه بحثو عوض كنیم؟»
-چرا!بحثو عوض كنیم.درباره خودمون صحبت كنیم چطوره؟
+بد نیست!
میخواستیم این بحث رو آغاز كنیم كه زنگ خورد.به ریچارد گفتم:«فعلا» و رفتم.توی سالن سوكیكا  به طرز عجیب ظاهر شد.گفت:«با كی بودی؟»
+نمیگم:)
-با پسره بودی؟همون پسره دیوونه بودی؟
+نه!-_-
-پس با كی بودی؟
+سوكیكا فضول شدی رفت!به كسی نگیا!من با یه پسره آشنا شدم.توی مدرسه ماست.
-دوست پسرته؟
+چی چی؟0_0سوكی ما دوستیم نه دوست پسر!
-خوب حالا._.
تو دلم گفتم:«خدایا هانتی و دنی نفهمن من با ریچارد بودم@_@»
ناگهان هانتی و دنی با چهره ای خركیف ظاهر شدند.البته میرقصیدند.تازه اینو بشنوید از خودناشون:«سحر با یكی حرف زده!یه پسر خوش تیپ و خوش قیافه!»
تو دلم گفتم:«نــــــه!اونا فهمیدند خاك بر سر مباركمT_T»
یه دقیقه خوندند.سرم واقعا رفت.دیگه كم كم جوش اورده بودم بدجور!داد زدم:«بَـــــــــسَ!عه!شرا شما فوضولا باید بفهمید من با كی حرفیدم؟T_Tای فیضولا!QAQ»
بعد هانتی و دنی فهمیدند و یه بار هم دیگرو دیدند و هانتی گفت:«ببخشید عذر میخواد فك كردم شاد میشی!»
+می؟می بدبخت؟(من؟من بدبخت؟)ای خدا!
بعد تندی از دوستام رفتم.دختر ها و پسر ها در حال رفتن به كلاس بودند.منم عین همه،میرفتم توی كلاس.سكوت كرده بود.هانتی سمت چپ بود و سوكی سمت راست.سوكی و هانتی  جمله«سحر؟ناراحتی؟»میگفتند و جوابم سكوت بود.عین خیالم نبود.اصن هیچی نمیشنیدم.«شالی!»این معلم جادو بود كه منو صدام كرد.در جوابش كفتم:«بله؟»
-حواست كجاست؟
+ببخشید...دیكه تكرار نمیشه...
-خیلی خوب.بشین.
بازم حرف های همیشگی معلم ها.حواست كجاست؟وقتی ادامه حرف زدنش رو داد،منم به كتاب باز شده درس جادو نگاه كردم.هانتی وقتی وضعیتمو فهمید،دستشو روی شونم گذاشت و آروم(بدون این كه معلم بفهمه)به من گفت:«ببخشید.میدونم كار اشتباهی كردم.نمیخواستم آبروتو ببرم...»
منم بهش خیره شدم و با لبخند شیرین گفتم:«نه!عیبی نداره.فقط میترسیم آبرومو ببری...البته باهات آشتی بودما!»
منو هانتی با خنده ریز بحثمونو تموم كردیم و به حرف های معلم گوش دادیم.دو سه ساعت بعد مدرسه تعطیل شد و به سوكی و هانتی و دنی رازو گفتم و بهشون گفتم كه این راز بین خودمون بمونه.از هم كه جدا شدیم.منتظر سرویس بودم.هوا یه نمه سرد بود ولی نور گرم خورشید به تنم میخورد تا سردم نشه.
-سحر؟
نگاش كردم؛ریچارد بود. گفتم:«چیزی شده؟»
-هیچی.فقط خواستم بگم كه یادم رفت بگم درباره خودمون صحبت كنیم.
+بزار برای بعد ...
سرویس كه اومد از ریچارد خدافظی كردم و سوار ماشین شدم.چند دقیقه بعد به خونه رسیدم و رو تخت ولو بیدم.خسته شدم بدجور.یهوی تلفن خونه  زنگ زد.مامانم برداشت و گفتش كه دوستته.حدس میزدم ریچارده.ازش گرفتم اما ریچارد نبود.ناری بود:
-سلوم سحری؟چطوری؟
+خوبم...چیشد زنگ زدی بهم؟
(دوستان ناری قبلا شماره خونه من داشت(الكی مثلا))
-هیچی...فقط خواستم بگم اتفاقی نیوفنتاد؟
+نه خدا رو شكر.
-خوب پس....الو....الو؟
+الو ناری؟صدات قطع و وصل میشه!الو؟...
-سح...ر...(صدای فیش و بعد یه صدای ناآشنا).خب خب خب!بلاخره پیدات كردم!
ترسیدم!این كی بود؟ گفتم:«شما كی هستید؟
-نترس خانم سحر!
-لعنتی!شما شماره مارو از كجا میدونید؟از كجا تماس...
-دنیا افسانه ای!هاهاهاها!
با این خنده های دیوونه كننده اعصابمو خرد میكرد.تازه نفهمیدم از دنیا افسانه تماس میگیره!
+پس واسه چی  این كارو كردین؟
-چون باهت كار دارم!
+باهام كار دارین؟هه!اصن شما كی هستین؟
-وزیر دنیا.
+و-وزیر دنیا؟وا-واقعا؟
-پس چی؟ببین من یه پیام از پروردگار دنیا دارم.
چی؟اون از كجا میدونه ؟پروردگار دنیا افسانه ای منو میشناسه؟فكر كنم ندا كه تو من بود،فرشته دنیا بوده ، نه؟
+ببخشید؟چطور خدای دنیا افسانه ای منو میشناسه.
-از ندایی كه از خواب میومد !
+نكنه فرشته دنیا باشه؟
-درست حدس زدی خانم سحر.
چند ثانیه سكوت كردم و گفتم:«خوب،پیام خدای دنیا افسانه ای چیه؟»
-بهت گفته دوست داری به دنیای ما بیایی؟
+اممم...فكر كنم...اشكالی نیست دوستامو بیارم؟
- نه هیچ اشكالی نیست.
+پس چجوری وارد دنیا شم؟
-توی یه موزه«بن كات» یه در بزرگی هست كه وارد دنیا افسانه ای بشی.فعلا...
+صبر كنین!
-چیه؟
+ببخشید.دان بلی چیه؟
-دان بلی...اسم دنیا افسانه ایه!...(كمی صدای فیش و چند تا بوق پشت سر هم)
پس ناری چیشد؟...ناگهان صدای ناری اومد:
-الو؟
+اوه ناری!فهمیدی چی شد؟
-اره فهمیدم...خیلی عجیب بودا
+دقیقا...

بعد از چند دقیقه با ناری صحبت كردم و مكالمه ماا تموم شد.تلفن رو سر جاش گذاشتم و رو تخت ول بیدم.چشمام بسته شد.خواب دیدم:
یه دختری زیبا دیدم كه بال زیبایی داشت و بدناش پر از نور بود.لباس زیبایی داشت.یه لبخند زیبایی زد  و گفت:«سلام!»
هی اون همون ندا هست!بهش گفتم:«سلام...چی شده اومدی؟»
-اومدم بگم دای جیغ دختر كی بوده كه تو خواب بوده؟»
چی؟نفهمیدم چی گفت!
-صدای جیغ دختر،تو بودی!
چی؟من؟خدای من!از خواب پریدم نفس میزدم.صورتم پر از غرق بود.خیس خیس  بود.این صدای جیغ من نبود؛واقعا نبود!رو تخت خوابیدم و با خودم گفتم:«این فرشته عه،این وزیر «دان بلی»،چی كارم دارند!»
ادامه دارد...
(شرمنده میخواستم بهترش كنم ولی خوب:|بیخی نظر بدین)

موضوعات: داستان ، یك حس عجیب ،
برچسب ها: داستان ،
[ جمعه 26 خرداد 1396 ] [ 03:26 ق.ظ ] [ ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI ] [ ᑕOᗰᗰᕮᑎTS () ]

نظرات این پست

دوشنبه 29 خرداد 1396 09:38 ق.ظ
جنیفر لوپز راننده سروریسته؟؟؟؟ایول به جنیفر راننده هم شد
یاد جنیفر لوپز افتادم خو
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
نه نیست
چه عجب
شنبه 27 خرداد 1396 03:07 ب.ظ
سحر میشه ریچارد رو توصیف کنی؟

تو داستان نه ها همینجا
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
تو داستان باشه
شنبه 27 خرداد 1396 01:33 ق.ظ
اااااپممممممم
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
اومدمممم
جمعه 26 خرداد 1396 09:17 ب.ظ
خیلی قشنگ بود. البته کم توصیف کردی. ولی باحال بود.
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
مرسیییی^_^
جمعه 26 خرداد 1396 06:21 ب.ظ
و اینکه آپممممممم
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
اومدمممم
جمعه 26 خرداد 1396 06:21 ب.ظ
اول بگم تو روحت با اون چیپس و پفیلا خوردنت
و اینکه عجب خوابی دیدی متحول شدم0__0
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
اره دیگه
جمعه 26 خرداد 1396 02:11 ب.ظ
پاسخ : ЅΔHΔΓ SᕼᗩᒪI
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آخرین مطالب